| شاهنامه فردوسی تحت فرمت جاوا |
|
نرم افزار شاهنامه فردوسی تحت فرمت جاوا برای تمامی گوشی های موبایل
پسورد فایل : www.kamyabonline.com |
| نرم افزار مدیریت و رمز گذاری بر روی اس ام اس تحت جاوا |
|
نرم افزار بسیار قدرتمند SafeTxT برای مدیریت و امنیت اس ام اس ها و محتوای آنها به کار می رود. این نرم افزار بسیار ساده و در عین حال کارآمد به علت جاوا بودن بر روی اکثریت گوشی های موبایل قابل اجراست. برای ارسال و دریافت اس ام اس طرف مقابل نیز باید دارای نرم افزار فوق باشد.
پسورد فایل : www.kamyabonline.com |
| نسخه جدید تقویم 1387 Calendar 2.1.2 full |
|
Calendar2 full یک تقویم کامل را به گوشی شما اضافه خواهد کرد که از امکانات آن می توان به موارد زیر اشاره نمود : - نمایش صحیح اوقات شرعی
پسورد فایل : www.kamyabonline.com |
| Iran Road ( Map ) For Mobile |
|
گستردگي كشور عزيزمان ايران و تنوع اقليمي آن و از طرفي لزوم شناخت ايرانيان خصوصاً جوانان از ميهن خود ضرورت وجود نقشههاي كامل از آن را با ابزار نمايشي مناسب هر چه بيشتر آشكار مي نمايد. نفوذ تلفن همراه در كشور و مزاياي منحصر بفرد آن باعث گرديده سازمان نقشه برداري کشور محيطهاي همراه را بعنوان وسيله مناسبي جهت ارايه نقشه ها برگزيند. نقشه حاضر جديدترين نقشه عمومي كشور است كه اسامي مراكز استانها (30 مركز) مراكز شهرستان (296 مورد ) و شهرهاي كوچك ( 734 مورد ) مطابق آخرين تقسيمات مصوب وزرات كشور در آن قرارگرفته ضمن آنكه ساير عوارض طبيعي و مصنوعي مورد نياز نقشه 1000000/1 از قبيل انواع راههاي ارتباطي و همچنين فاصله بين دو شهر مطابق راهنماي علائم در آن مشخص ميباشد .
برای دانلود روی ادامه متن کلیک کنید
پسورد فایل : www.kamyabonline.com
|
لعن الله ظالميك يا فاطمة
بشّار مكّاري ميگويد: در كوفه خدمت امام صادق (عليه السلام) مشرّف شدم. حضرت مشغول خوردن خرما بودند. فرمود:
- بشّار! بنشين با ما خرما بخور!
عرض كردم:
- فدايت شوم! در راه كه مي آمدم منظره اي ديدم كه سخت دلم را به درد آورد و نمي توانم از ناراحتي چيزي بخورم!
فرمود:
در راه چه مشاهده كردي؟
-من از راه مي آمدم كه ديدم يكي از مأمورين، زني را مي زند و او را به سوي زندان مي برد. هر قدر استغاثه نمود، كسي به فريادش نرسيد!
-مگر آن زن چه كرده بود؟
-مردم مي گفتند: وقتي آن زن پايش مي لغزد و به زمين مي خورد، در آن حال، مي گويد: لعن الله ظالميك يا فاطمة.[در ضرب المثل داريم که: چوب را كه برداري، گربه دزده فرار ميكنه !]
امام (عليه السلام) به محض شنيدن اين قضيه شروع به گريه كرد، طوري كه دستمال و محاسن مبارك و سينه ي شريفش تر شد.
فرمود:
-بشّار! برخيز برويم مسجد سهله براي نجات آن زن دعا كنيم.
كسي را نيز فرستاد، تا از دربار سلطان خبري از آن زن بياورد. وارد مسجد سهله شديم و دو ركعت نماز خوانديم. حضرت براي خلاصي آن زن دعا كرد و به سجده رفت، سر از سجده برداشت، فرمود:
-حركت كن برويم! او را آزاد كردند!
از مسجد خارج شديم، مرد فرستاده شده، از دربار سلطان برگشت و در بين راه به حضرت عرض كرد:
-رفتم به دربار، ديدم زن را از حبس خارج نموده، آوردند پيش حاكم. وي از زن پرسيد:
چه كردي كه تو را مأمور دستگير كرد؟ زن ماجرا را تعريف كرد.
حاكم دويست درهم به آن زن داد، ولي او قبول نكرد. حاكم گفت:
ما را حلال كن؛ اين دراهم را بردار! آن زن دراهم را برنداشت، ولي آزاد شد.
امام صادق (عليه السلام) فرمود:
- بشّار! اين هفت دينار را به او بدهيد زيرا سخت به اين پول نياز دارد. سلام مرا نيز به وي برسانيد.
وقتي كه آن هفت دينار را به زن دادم و سلام امام (عليه السلام) را به او رساندم، آن زن از خوشحالي افتاد و غش كرد. به هوش كه آمد گفت:
آيا امام به من سلام رساند؟
- بلي!
و سه مرتبه اين سؤال و جواب تكرار شد. آنگاه زن درخواست نمود سلامش را به امام صادق (عليه السلام) برسانم و بگويم كه او كنيز ايشان است و محتاج دعاي حضرت.
پس از برگشت، ماجرا را به عرض امام صادق (عليه السلام) رساندم، آن حضرت به سخنان ما گوش داده و در حالي كه مي گريستند برايش دعا كردند.
مشاهده عکس در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
محکمه ی الهی
یه شب که من حسابی خسته بودم همین جــوری چشامو بستـه بـودم
سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد
تــو خواب دیدم محشر کــبری شده محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده
خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن
چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه
میگه چـرا این همــه لج می کنیـد راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد
آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید
دلای غــم گرفتــه رو شــــاد کنیــد بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد
عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد
مــن بهتون چقد مـــاشالاّ گفتــم نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ گفتـــم
من که هـواتونو همیشـه داشتـــم حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم
امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد
هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد
یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟ این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟
حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـی پرستین
از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد بُـلن بـُلن هــی صلـــــوات فرستـاد
از اون قیافه هــای پـشـم و پـيـلـي از اون اعُجـوبـه هـاي چـرب و چـيـلي
گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست
چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟
خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن
یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت
چشاش مـی چرخه نمی دونم چشــه آهان می خواد یواشکی جیم بشــه
دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا یواش یواش شـد از جماعت جـــدا
بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت
قــراولا چـــن تــا بهش ایس دادن یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن
فوری در آورد واسه شون چک کشید گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد
دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده
اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه
قراول حضــرت حــق دمش گــــرم بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم
گـــوشای یــارو رو گرف تو دستـش کشون کشون برد و یه جایـی بستش
رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن
حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــی زد داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد
خدا بهش گف دیگه بس کن حاجـی یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی
ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن
یـــه عا لمه نامــه داریـم نخــونده تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده
نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟
بهشت جـــــای آدمــای بـاحالـــــه ولت کنـــــم بری بهشت ؟ محالـــــه
یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی بنده هــای مـــــارو سیـا مـــی کردی
تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی چقد ولا الضّــــا لّینـو مـی کشیـــدی
این همه که روضه و نوحــه خونـدی یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟
خیال می کردی ما حواسمــون نیست نظم نظام هستی کشکـی کشکی س؟
هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن
خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه بـــــازم دُرُست نمـی تونست بشینــــه
کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رفت تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رفت
قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه
از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن کشون کشون همـه رو پیش آوردن
گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟
مأ موره گفت: میگم بهت مــن الان مفسد فی الارض کــه میگن همین هان
گفت: اینـــــا بهشت فروشی کـردن بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن
بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا
بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن
روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن
اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن
همیشـــه در حــال نظاره بــــودن شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟
خیام اومد یه بطری ام تــو دستش رفت و یه گوشــه یی گرف نشستش
حــــاجی بُـلند شد با صـدای محکم گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم
خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن
بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی
نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو
نـــه مال این نــــه مال اونـو برده فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده
آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم
یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن نشستـه ها بُــلند شـدن واستـــادن
حضرت اسرافیل از اونــــور اومد رفت روی چـــار پایــه و چــند تا صـــور زد
دیــــدم دارن تخت روون میــــارن فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن
مونده بودم کــه این کیـــه خدایا تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا
فِکر می کنید داخل اون تخت کی بود الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد
همونکه کاراش عالی بود اون دیگه بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه
خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـا یـــــه راست بـــــرو بهشت پیش انبیـــا
وقت و تلف نکن تــوماس زود برو بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو
از روی پل نری یـــه وخت مـی افتــی مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی
باز حاجــی ساکت نتونست بشینـــه گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟
آخه ادیسون کــه مسلمون نبود ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود
نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر نــه شمـر می دونست چیـه نــــه خـنجــر
یــه رکعت ام نماز شب نخــونـده با سیم میماش شب رو به صُبح رسونده
حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد
حضرت حق خــودش رو جابجا کرد یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد
از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ [ سفیه ] شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور
با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود
شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد
شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بود خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود
حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه
میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود
اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟ در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو
اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه
درسـتـــه گفتـه ام عبـادت کنیــد نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟
تومـاس نه بُمب ساخته نه جنگ کرده دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده
من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد
تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبوده یا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبــوده
خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت
طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه
یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه
اومد رسید و دست گذاش رو دوشــم دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم
گف:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست
اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست
خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه
خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس صــــداش با این گوشـا شنیدنی نیس
شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد
همینجوری می خواس بلند شه نم نم گف : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم
وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم
درمتن بالا نظرتان چیست ؟؟؟

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
ادامه مطلب...




%20For%20Mobile.jpg)






